تبليغاتX
emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop

هرمیون

emmadanrop

http://emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop.blogfa.com

emmadanrop.blogfa.com

سلااام...من بعد از یک سال اومدمهمش تو اون یکی وبم مطلب گذاشتم...دلم به حال این یکی سوخت

| + | نوشته شده توسط هرمیون در دوشنبه سوم خرداد 1389 و ساعت 21:32 |
سلام به همه پاتری ها

امروز نشستم با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وبلاگم خیلی خسته کننده شده برای همین هم تصمیم گرفتم چند تا عکس و فایل برای دنلود بگذارم

حالا آپارات کن برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
| + | نوشته شده توسط هرمیون در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 11:19 |
لس آنجلس تایمز مصاحبه ای با مایکل گمبون، بازیگر نقش دامبلدور در شش فیلم آخر هری پاتر انجام داده است. این بازیگر کارکشته ایرلندی در این مصاحبه گفته است که برای بازی در فیلم ها به جای کتاب ها (که هنوز نخوانده است) از فیلمنامه استفاده می کند. او همچنین از طبیعت ترسناک دامبلدور و چگونگی به پایان رساندن بازی با دراکو در برج ستاره شناسی، شروع “یادگاران مرگ” از ماه فوریه، و کار با روپرت گرینت و دنیل رادکلیف نیز صحبت کرده است.
متن مصاحبه در ادامه مطلب…

ادامه مطلب
| + | نوشته شده توسط هرمیون در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 9:31 |
روح ها در هري پاتر

روح ها در مجموعۀ هری پاتر، افرادی هستند که در لحظۀ مرگ تصمیم می‌گیرند، پس از مرگشان در همانجایی که مرده اند، به عنوان روح زندگی کنند.

هر یک از گروه‌های مدرسۀ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، روحی مخصوی به خود دارد.

روح اسلایترین: بارون خون آلود

روح گریفیندور: سر نیکلاس (نیک تقریباً بی سر)

روح هافلپاف: بانوی چاق

روح ریونکلا: بانوی خاکستری (هلنا ریونکلاو)

روح مزاحم مدرسۀ هاگوارتز: بدعنق[۱]

میرتل گریان، هم روحی ست که در توالت دخترانۀ سابق مدرسه[۲] زندگی می‌کند.

روح ها در مجموعۀ هری پاتر، افرادی هستند که در لحظۀ مرگ تصمیم می‌گیرند، پس از مرگشان در همانجایی که مرده اند، به عنوان روح زندگی کنند.

هر یک از گروه‌های مدرسۀ علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، روحی مخصوی به خود دارد.

روح اسلایترین: بارون خون آلود

روح گریفیندور: سر نیکلاس (نیک تقریباً بی سر)

روح هافلپاف: بانوی چاق

روح ریونکلا: بانوی خاکستری (هلن ریونکلاو)

روح مزاحم مدرسۀ هاگوارتز: بدعنق

میرتل گریان، هم روحی ست که در توالت دخترانۀ سابق مدرسه زندگی می‌کند.


شکل ظاهری

روح ها شکلی همانند انسان داشته ولی کمرنگ ترند و به رنگ صورتی ملایم دیده می‌شوند.

آنها نمی‌توانند جسمی را بردارند یا حرکت دهند. اگر شیئی را به سمت یک روح پرتاب کنیم، از میان وی رد خواهد شد.

 

| + | نوشته شده توسط هرمیون در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:19 |
به علت این که نمی تونم به خاطر امتحانات مطلبی بگذارم از همه ی شما معذرت می خوام

| + | نوشته شده توسط هرمیون در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 9:24 |
می دون که این موضوع ربطی به هری نداره ولی خب قشنگه

 

نمی دونم دلم پیش کی گیره دلم داره برای کی می میره

طبیبان هم نفهمیدند٬ دردم٬ بگید یانگوم بیاد نبضم بگیره

و ان شعر هم از خودمه :

به چشمان سیاهت دل ببستم

به تکیه از درختی تکیه بستم

نفهمیدند دردم را طبیبان

بگو سوزن زند یانگوم به دستم

 

| + | نوشته شده توسط هرمیون در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:36 |
هری


 

يا گذشت يك ساعت از جشن، هري و سارا سمت ميز گردي  كه در انتهاي اتاق بود رفتند، كه رون ، هرمايني، سيموس، سوزان، نويل، ماري از ريونكلا( كه همه مي‌دانستند كه او به نويل علاقه‌مند است)، ليام و مولي، هم تيمي‌هاي هري و جيني ويزيلي خيلي آرام آنجا نشسته بودند. او تنها كسي بود كه از بطري‌هاي فنيگان چيزي نمي‌خورد، رون هم ممنوع كرده بود كه كسي چيزي به او بدهد. او سعي مي‌كرد به صورت بدون حالتي، لبخندي بپوشاند. تنها آمده بود، بدون رفيق و سارا فكر مي‌كرد كه او گرفته است. در واقع تنها موقعي ذوق زده مي‌شد كه هري مستقيماً با او صحبت مي‌كرد.
همين كه آهنگ تمام شد و همه از رقصيدن دست كشيدند، رنگ سارا سفيد شد.« اوه ،خداي من. وقتشه.» اين را گفت و نگاهي به چشمان هري انداخت.
 « آهاي!» رون با صداي بلند گفت،« اين موزيك لعنتي چرا قطع شد؟»
  « ساكت شو، احمق جون!» سيموس جواب داد،« اونا دارن پيانو رو ميارن!»
هري خنديد و صورتش را لمس كرد. « تو كارت رو خوب انجام مي‌دي، سارا. تو معركه‌اي. يادت باشه چي گفتم. حالا بهتره كه بري.» او را بوسيد، مست نشده بود، اما اينقدر خورده بود كه بتواند احساساتش را در بين دوستانش مطرح كند.
 « اميدوارم كه بتونم اين كار رو بكنم، هري.» سرش را مقابل سر او قرار داد.»
  « اگه اين كار رو نكني، من ديگه باهات صحبت نمي‌كنمو حالا برو و بطريت رو هم تو جيبت بذار!» خنديد،« تو داري توي بازداشتگاه پيانو مي‌زني!»
سارا بلند شد و لبخند مشوشي را تحولش داد و رويش را برگرداند و رفت. جيني هم رفته بود. سارا حدس زد كه او بايد لحظه‌اي پيش رفته باشد، درست همان لحظه‌اي كه هري او را بوسيده بود. او هنگامي كه داشت عرض اتاق  را طي مي‌كرد، كم‌كم داشت متوجه مي‌شد كه مشكل جيني چه بود.
 « كجا داري مي‌ري سارا؟» سوزان تعجب كرد.
  « همگي زود باشين.» هري ايستاد، « سارا مي‌خواد كه بخونه و ما هم بايد يه كم به اون پيانو نزديكتر بشيم.»


پيانوي سارا در قسمت مرتفع‌تر سرسرا قرار داشت، درست جائي كه او دائي‌اش چندي پيش ايستاده بودند، پاهايش مي‌لرزيدند. قلبش در سينه مي‌تپيد و الكل در بدنش موج مي‌زد و او را گيج مي‌كرد. او در اين كار مصمم بود، تصميمش را هفته‌ها پيش گرفته بود، و نمي‌خواست كه به خودش اجازه دهد كه حالا عقب نشيني كند، نه در جلوي دانش‌آموزان، معلمان يا دائي پير دلبندش. او مخصوصاً نمي‌خواست كه در مقابل هري كه شجاعتش مثال زدني بود، ترسو جلوه كند.

كلاغي، ناپيدا در تاريكي، كه داشت در ارتفاعي بالا پرواز مي‌كرد بر روي طاقچةاي سقف نشست. چشمانش سارا را زير نظر گرفته بودند.

وقتي كه با افتخار بر روي صندلي نشست تصميم گرفت كه شبيه او باشد، حداقل براي اين لحظه از زندگي‌اش. نترس. با كنترل كامل. دستش را داخل جيبش كرد و طلسم آرام ساز را بيرون آورد و دستش را زير موهايش برد تا آن را ببندد. وقتي كه با انگشتانش آن را گرفته بود، چشمانش را براي لحظه‌اي بست و آنچه را از آن مي‌‌خواست بدست آورد. نترسي تمام نشدني هري، عزم دراكو و قسمتي از اعتماد به نفس نفرت انگيز او را. انگشتانش را بر روي كليد‌ها گذاشت.
آهنگي را براي نشان دادن احساسات زيبا و عميقش انتخاب كرد، كه خيلي ساده تنها به يك پيانو و خواننده زن نياز داشت. اما در واقع تنها دليل انتخاب آن اين بود كه هري عاشق آن بود. شب تولدش آنها با آن رقصيده بودند و هري شبي كه با هم جر و بحث كرده بودند اين ‌آهنگ را بارها و بارها گوش داده بود، چون او را به يادش مي‌آورد.
ميكروفوني را جلوي روي آو گذاشته بودند، آن را جادو كرده بودند تا بدون سيم و آمپلي‌فاير كار كند و ديدن آن باعث شد تا احساس دلسردي دوباره به او هجوم بياورد. مي‌توانست نگاه‌هاي بقيه را روي خودش حس كند. اين سكوت داشت بر روي تصميمش تأثير مي‌گذاشت. نمي‌توانست آن را تحمل كند، تنها آنجا نشسته بود و توجه همه را به خودش جلب كرد، نت‌هاي اوليه را نواخت - تمامي آنها را خراب كرد، انگشتانش بر روي هم مي‌لغزيدند، با وجود اينكه او اين ترانه را سالها مي‌نواخت، در خانه‌شان در منهتن و كاملاً بي نقص بود.
 « ببخشيد.» خنده‌اي مصنوعي پشت ميكروفن تحويل داد،« يه كم هول شدم.» با نفس عميقي دوباره شنل سياهش را بر روي شانة زيبايش كشيد و شروع كرد، نت‌ها را بسيار بد اجرا مي‌كرد ولي به كارش ادامه داد.
هري از پائين به او نگاه مي‌كرد و برايش نگران بود، دستانش را داخل جيب‌هاي شلوارش گذاشت. وقتي كه صدايش لرزان بود، نفسش را نگه داشت، اما به خواندن ادامه داد، خيلي آرام، از خودش نامطمئن بود، درست مانند شبي كه براي آنها در برجش اجرا كرده بود. چشمانش را بست و هري احساس آرامش كرد. با خودش فكر مي‌كرد، از اينجا برو سارا، برو به يه جاي ديگه.
صدايش يكنواخت شد و كم‌كم اوج گرفت، سرشار از احساس بود، زيبايي آن ترسي آميخته با احترام را براي او به ارمغان آورد. روشي كه براي غلبه بر همه چيز بكار برده بود درست مثل اين بود كه قلب (هري) او را با نيروي آهنگ به بند كرده است. رها شده بود، منظرة زيبايي دلپذير و رنگ‌هاي روشن و وهم انگيز لبخند را بر روي لبانش آورد.
نت‌ها آرام و موقرانه در زير سقف سرسرا انعكاس پيدا مي‌كردند و صداي او هر لحظه بالا و بالاتر مي‌رفت، بعد يك دفعه پائين مي‌آمد تا قطعة جديد را قوي‌تر اجرا كند. هري از چيزي كه مي‌شنيد هيپنوتيزم شده بود، خلسه‌اي كه فقط مي‌شد در آهنگ پيدا كرد. درست مانند زماني كه روح صداي مادرش در برج او را از خود بي‌خود كرده بود و به او دركي فراتر از حد از واقع داده بود. با اين تفارت كه اين سارا بود، كسي كه هميشه او را مجذوب خود كرده بود و حالا هم در اينجا و در اين زمان بود، ديگر يك دستگاه پخش قديمي نبود. تنها كسي نبود كه تحت تأثير قرار گرفته بود، تمام افراد حاضر در اتاق هم مثل او شده بودند.
هيچ‌كس تكان نمي‌خورد، به نظر نمي‌آمد كسي نفس بكشد. همة چشم‌ها به او بودند، ثابت و افسون شده و وقتي هم كه صداي او خاموش شد و چند نت آخرين پيانو محو شدند، سكوت حكم‌فرما بود. 

سارا چشمانش را باز كرد و ترسي را كه فراموش كرده بود، دوباره به او هجوم آورد. دستان لرزانش به سمت طلسم آرام‌ساز رفتند.
يكدفعه اتاق از صداي تشويق منفجر شد. با نگراني به دور و اطراف نگاه كرد، باور نمي‌كرد كه اين‌همه تشويق براي آن اجرا‌هاي بد و صداي لرزانش باشد. بلند شد و سعي كرد كه لبخند بزند، خروش جايش را به تحسين داد. شوكه شد بود، حتي توضيح آن برايش مشكل شده بود وقتي كه ديد اسلايتريني‌ها هم همراه با ديگر گروه‌ها او را تشويق مي‌كنند. اين بيشتر از همه او را هيجان زده كرد. آنها از او به اين خاطر كه دوست دختر هري بود متنفر بودند، و آنها نمي‌بايست از اين برنامة او خوشحال مي‌شدند، اما اينطور نبود.
چشمش به هري افتاد كه در گوشه‌اي جلوي جمعيت ايستاده بود و لبخند كاملي بر روي لبانش بود. نگاهي كه در چشمان او بود مي‌گفت كه كارش را عالي انجام داده است. او تا پئين پله‌ها آمده بود و دستانش را دراز كرده بود و او هم با كمال ميل دستش را گرفت. قبل از اينكه دوباره به گروه دوستانشان برگردند، گونه‌اش را بوسيد.  تشويق‌ها هنگامي كه او دوباره به جمعيت ملحق شد فروكش كرد و براي لحظه‌اي هم به او نگاه مي‌كردند.
 « چي شده سارا؟» هري پرسيد،« رنگت يه كم پريده.»
  « من ... من برمي‌گردم.» اين را گفت و سريع از پله‌ها بالا رفت، به سمت ورودي سرسرا رفت و بعد در ميان راهرو ناپديد شد. هري به او نگاه كرد، فكر كرد كه اتفاقي افتاده و نمي‌دانست چكار بايد بكند، بعد تصميم گرفت كه به دنبالش برود. 
تازه به گوشه‌اي پيچيده بود كه سايه‌ا‌ش را ديد كه به سمت دستشوئي دخترانه رفت. هري سريع‌تر حركت كرد، اما پشت در منتظر ماند. آهي كشيد و به چهارچوب در تكيه داد، دلش مي‌خواست كه بتواند وارد شود او را دلداري دهد، اگر اينطور مي‌شد واقعاً عالي بود، اما دلش مي‌خواست كه او در خلوت خودش احساس راحتي كند. 
بالاخره در باز شد و سارا بيرون آمد، رنگش پريده بود، اما مثل هميشه بدون نقص بود، وقتي هم كه هري را ديد لبخند زد.« من حالم خوبه.» اين را گفت،« فقط يه كم عصبي شدم.»
 « كارت عالي بود.» گفت،« سارا، مي‌تونم قسم بخورم كه صدات افسون مي‌كنه.»
دستش را گرفت،« ممنون.»
  « خب من فكر مي‌كنم كه تو بايد كمي دراز بكشي.» هري او را به سمت سرسرا مي‌برد.»
 « به هيچ وجه!  من هنوز خيلي براي خوردن جا دارم. همين‌طور بايد يه چيزي  هم براي خوردن پيدا كنم. بيا هري، دارم از گشنگي مي‌ميرم.» قدم‌هايش را سريع‌تر كرد و او را در راهروي منتهي به سرسراي عمومي به دنبال  خودش مي‌كشيد. قسمت كه ميز اساتيد قرار داشت و چند لحظه قبل براي برنامه او در نظر گرفته شده بود، اكنون مملو از دانش‌آموز بود. ميز اساتيد را كنار ديوار گذاشته بودند و الان داشتند به عنوان ميز غذا از آن استفاده مي‌كردند. سارا فقط مي‌خورد، آب كدو حلوايي هم بر نداشته بود، چيزهاي كمي در بشقابش بود، فقط طول ميز را طي مي‌كرد و از اين بشقاب و ظرف چيزهايي را يكراست در دهانش مي‌گذاشت.
وقتي كه از خوردن خسته شد، به سمت محوطه‌اي رفتندكه ميز هافلپاف در كنار ديوار قرار گرفته بود. به آنها در كنار مشروب‌هاي تخم‌مرغي ايستادند و سارا در هنگامي كه هري داشت براي او با ملاقه به اندازه يك گيلاس برميداشت، بطريش را از داخل شنلش بيرون آورد. مقدار كافي از آشغال‌‌‌هاي فينيگان را با مشروب زرد رنگ مخلوط كرد و مقداري هم دارچين به آن اضافه كرد.  تا موقعي كه او آن را تمام كرد همانجا ماندند و به افرادي كه مي‌رقصيدند نگاه مي‌كردند.
موزيكس كه پخش مي‌شد، يكي از موزيك‌هاي كلوپ بود، درست مانند آنهايي كه در كلوپ شبه پخش مي‌شد. تند، به بيس‌هاي سنگين، ريتم‌هاي پشت سر هم و ترانه‌‌اي مخصوص نواحي شهري. هري از آن خوشش مي آمد، با اينكه مورد علاقه‌اش نبود اما براي رقص مناسب بود و جمعيت هم انرژي بسيار زيادي داشتند.
بالاخره يك آهنگ آرام شروع شد. سارا گيلاس را بر روي زمين گذاشت و هري او را به سمت زوج‌هايي كه وارد گود شده بودند راهنمايي كرد.
وقتي كه رقص تمام شد، هري درست مانند كلة سرخ رون شده بود و همه داشتند به او نگاه مي كردند. آهنگ آرام ديگري شروع شد، اما سارا به جرأت مي‌توانست بگويد كه هري تشنة رقصيدن بود و مي‌خواست با بقيه دوستانش اين كار را ادامه دهد. آنها نيمي از محوطه را طي كردند كه توسط مالفوي كه در راهشان قرار گرفت، متوقف شدند.
كلاغ وقتي كه ديد مالفوي حرفي زد و هري كمي عصباني به نظر مي‌رسد، توجهش كاملاً جلب شد، يكدفعه هري به كناري رفت و سارا بازوي مالفوي را گرفت. مالفوي سارا را به قسمت تاريك و خلوت‌تر محوطه برد، جائي كه از ديد گريفندوري ‌ها دور باشد، همراه با ريتم آهنگ ضرب گرفته بود و همانند يك حرفه‌اي سارا را گرفته بود.
پرسيد، « تو كجا ياد گرفتي كه برقصي؟‌» حس تعجب،همراه با رضايت او را فرا گرفته بود.«‌اصلاً فكرش رو هم نمي‌كردم.»
 «‌ مادرم، وقتي كه بچه بودم اصرار داشت كه اين درسا رو ياد بگيرم. اون هميشه به من ياد‌آوري مي‌كرد كه افسونگري يكي از مهمترين خصوصيات مردهاست.» با خوشحالي لبخند زد،« اون مي‌گفت كه خيلي سخت مي‌شه به ناوارد‌ها احترام گذاشت.»
  « مادرت راست مي‌گفت، مالفوي، اينطوري خيلي براي تو بهتره.»‌ سارا هم خنديد،« واقعاً عاليه.»‌
 « تو خودت هم ناوارد نيستي.»
  « منم كلاس داشتم. سالن رقص، باله، تانگو، هر چي كه اسمش رو بذاري. در اصل براي همون دلايل.»
 «‌ پس ما هر دو از يه جنسيم،نيستيم؟» پوزخند زد.
پوزخندش را به او برگرداند، «‌ مه نيستيم، در اين مورد كاملاً مطمئنم.»‌
 ‌ « پس تو مي‌خواي كه براي هميشه از من متنفر شي؟»
سارا خنديد،« خب مالفوي، من دارم سعي مي‌كنم.» فكر مي‌كرد كه او عالي است، اما از گفتنش سر باز مي‌زد.  براي مدتي بود كه موهايش را كوتاه نكرده بود و موهاي بلوندش تا روي شانه‌هايش مي‌رسيدند، در ابتداي ترم آنها دندانه دندانه بودند. سارا فكر مي‌كرد كه برازندة اوست و اين به خاطر خوش سليقگي‌اش بود. بعد به فكرش رسيد، اگر مردم جواهر بودند، مالفوي يك الماس بود كه درز‌هايي به صورت رگه‌رگه بر روي آن بود و لبه‌هاي تيز خطرناكي داشت.
 ‌« حالت الان بهتره؟» براي وضعيتي كه او قبلاً داشت اين را پرسيده  بود.
  « فكر مي‌كنم. ممنونم كه من گوش دادي.» گفت،« تو درست لحظه‌اي سر رسيدي كه من داشتم به آخر خط مي‌رسيدم.»
 « ‌تو خودت خواستي كه من بيام. براي چي گفتي .»
  « حقيقتش مي‌خواستم بدونم براي كريسمس چه نقشه‌اي داري.»
 خنديد، فكر ميكرد كه كاملاً آن روز را فراموش كرده است. او بايد با اين حقيقت كنار مي‌آمد كه آن روز را تنها مي‌گذراند. ديگر نه خبري از آن تزئينات ترسناك و گران‌قيمت بود، نه لباس نو  براي سال نو. فقط يك صبح سرد و دلگير در سالن عمومي اسلايترين همراه با حس بيچارگي و شرمندگي نفرت انگيز. « من فكر كنم كه، توي دخمه‌ها بگردم موش‌ها رو تيكه پاره كنم.»
 « پس اين اولين كريسمسي هست كه دور از خونه‌اي؟ »
آره.» خيلي سريع جواب داد،« تو و پاتر مي‌خواين برين توي آشپز‌خونه نوانخانه‌هاي عمومي غذا بپزين؟ بوقلمونب راي جادوگر‌هاي گرسنه آماده كنين؟ يا اينكه مي‌خواين از فرصت استفاده كنين و دنيا  رو يكسره نجات بدين؟»
  « يه كاري كه يه كم هيجانش كمتره. ما فردا سوار قطار مي‌شيم و چند روزي رو توي لندن اقامت مي‌كنيم. براي جشن سال نو بر مي‌گرديم، خب من مي‌خواستم بدونم اون شب روي مياي به برج من.»
داركو متعجب بود و جوابي نداشت كه بدهد.
 « اتاق مهمان زيادي هم هستند تعداد زيادي هم هستند كه شب رو اونجا مي‌مونن. من فكر مي‌كنم كه مي‌تونيم اونجا شام و يه كم نوشيدني بخوريم بعد هم صبح كادو رد و بدل مي‌كنيم. چي مي‌گي، هستي؟»
  « حتماً‌،» پوزخند زد، اما يكدفعه لبخندش محو شد. «‌وايسا ببينم. ديگه كيا قراره اونجا باشن؟»
 « هري كه هست. رون و جيني ميرن خونة هرمايني. سيموس هنوز تصميم نگرفته ولي مي‌دونم كه مي‌مونه. يه دختر يتيم سال سوم هافلپافه كه توي نوانخانه زندگي مي‌كنه، نويل هم مي‌مونه، چون مادربزرگش پارسال مرد. هاگريد ميره دوست دخترش رو توي بوباتون ببينه. فيلچ هم خدا رو شكر قراره بره پيش قوم و خويش‌هاش. سيوروس و دائي آلبوس هم تا لنگ ظهر خوابن، اما من مطمئنم كه براي شام ميان.»
  « گفتي دائي آلبوس.»
قيافه‌ سارا وحشت زده شد، متوجه شد كه چه كاري كرده است.
 « چند دقيقه هست كه با لهجة انگليسي صحبت نمي‌كني!!!»
آهي كشيد و تسليم شد، « خب، همين الان همه چي رو بهت مي‌گم. به هر حال ولدمورت مي‌دونه كه من يك المنتال هستم. پس ديگه اين بازي‌ها بي‌فايده‌ است. من دختر خاله هرمايني نيستم. من اهل نيويوركم، اما پدر و مادرم اهل همين‌ جا هستن. آره، درست حدس زدي، آلبوس دامبلدور، دائي بزرگ بزرگ منه. من از چوب دست استفاده نمي‌كنم چون پدر و مادر من خيلي از ولدمورت مي‌ترسيدن و حاضر نبودند براي اينكه مبادا خطري پيش بياد منو به مغازة جادوئي ببرن. اونها همة اين چيز‌هايي رو كه ميدونم به من ياد دادن و اونا بودن كه به من از لحظه‌اي كه بدنيا اومدم ياد دادن كه بدون چوبدستي جادو كنم. اكتبر سال گذشته اونا رو كشت. »
  « متاسفم.»
 « ميبيني مالفوي، تو تنها آدم بيچاره‌اي نيستي كه توي هاگوارتز زندگي مي‌كنه.»
لبخند ملايمي بر لبان او نشست، چيزي كه به ندرت پيش مي‌آمد، در آن لحظه سارا فكر كرد كه او زيباست. آن صورتش را گرم كرده بود و زندگي جديدي را به چشمان سرد و بي‌روح او دميده بود. لبخندش را پاسخ گفت و به بالا نگاه كرد، يك داروش پيچان بالاي سرشان متوقف شده بود. براي لحظه‌اي فكر كرد كه او مي‌خواهد ببوسدش، اما آهنگ تمام شد و او در ميان جمعيت گم شده بود، خيلي ناگهاني او را تنها گذاشته بود.
  « خب، اگه اون اين كار رو نمي‌كنه من مي‌كنم.» سيموس اين را گفت و گونه‌اش را بوسيد.« با اين وجود چرا تو داشتي با اون موذي مي‌رقصيدي؟»
 « من فكر نمي‌كنم كه اونقدر‌ها هم بد باشه.»
  « اون تمام سال رو خارق‌العاده رفتار كرده، اما به من اعتماد كن، او همونقدر بده.»
سارا خنديد، « بيا فين، بيا هري رو پيدا كنيم و يه معجون ديگه بخوريم.»

 

 ادامه دارد..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:50  توسط پریا |  2 نظر

دختر خون آشام

بخش دوم

زمان زيادي را بر بالاي جسد ايستادند، هيچكدامشان نمي‌دانستند كه چكار بايد بكنند يا اينكه چه بگويند. دخترك خيلي كوچك بود؛ مرد هم، تابحال در چنين موقعيتي قرار نگرفته بود.
با خودش فكر مي‌كرد: الان چكار بايد بكنم؟ من بايد از شر اين جسد خلاص بشم، اما با دختره چكار كنم؟
خوشبختانه، با اينكه او همين الان مادر دخترك را كشته بود، اما اصلاً فكر كشتن دخترك به مغزش خطور نكرد.
هنوز در ذهنش درگير بود: من نمي‌تونم اون دختر را رها كنم، بايد يك محلي براي او پيدا كنم. بايد جائي باشه كه ازش نگهداري كنن.
ـ اين كاري است كه مي‌كنم. يك گروه حمايت از كودكان پيدا مي‌كنم. مطمئنم كه الان چنين جاهايي وجود داره، وقتي كه من بچه بودم وجود داشت، چرا حالا نباشه؟ اون رو دست يكي از اين‌ها ميسپارم، البته بعد از اينكه كارم با جسد تمام شد.
اگر چه او براي اين كار تصميمش را گرفته بود اما دوباره به نگاه كردن به جسد ادامه داد، طوري كه انگار دخترك وجود ندارد. دخترك هم در دنياي خودش سير مي‌كرد، انگار كه آن مرد وجود ندارد.
شايد هر كدام اميدوار بودند ديگري آنجا را ترك كند. همه چيز شبيه چند دقيقه قبل شده بود. در حقيقت، با اينكه هيچ كدامشان در آن زمان نمي‌دانستند، در آن شب زندگي هر دوشان كاملاً تغيير كرد.

ادامه دارد

بچه های عزیز برای خوندن بقیه داستان به سایت((دیوانه ساز))مراجعه کنید.

| + | نوشته شده توسط هرمیون در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 15:29 |
فصل دو:ژرسی ادم میشود
این داستانو من ننوشتم یعنی هیچ کدومشون رو من ننوشتم ولی بخونین چون خیلی باحاله.
ادامه مطلب
| + | نوشته شده توسط هرمیون در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:14 |
داستان هری پاترو سنگ عدالت
برین تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
| + | نوشته شده توسط هرمیون در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 14:6 |
دختر خون آشام 2
بخش دوم

زمان زيادي را بر بالاي جسد ايستادند، هيچكدامشان نمي‌دانستند كه چكار بايد بكنند يا اينكه چه بگويند. دخترك خيلي كوچك بود؛ مرد هم، تابحال در چنين موقعيتي قرار نگرفته بود.
با خودش فكر مي‌كرد: الان چكار بايد بكنم؟ من بايد از شر اين جسد خلاص بشم، اما با دختره چكار كنم؟
خوشبختانه، با اينكه او همين الان مادر دخترك را كشته بود، اما اصلاً فكر كشتن دخترك به مغزش خطور نكرد.
هنوز در ذهنش درگير بود: من نمي‌تونم اون دختر را رها كنم، بايد يك محلي براي او پيدا كنم. بايد جائي باشه كه ازش نگهداري كنن.
ـ اين كاري است كه مي‌كنم. يك گروه حمايت از كودكان پيدا مي‌كنم. مطمئنم كه الان چنين جاهايي وجود داره، وقتي كه من بچه بودم وجود داشت، چرا حالا نباشه؟ اون رو دست يكي از اين‌ها ميسپارم، البته بعد از اينكه كارم با جسد تمام شد.
اگر چه او براي اين كار تصميمش را گرفته بود اما دوباره به نگاه كردن به جسد ادامه داد، طوري كه انگار دخترك وجود ندارد. دخترك هم در دنياي خودش سير مي‌كرد، انگار كه آن مرد وجود ندارد.
شايد هر كدام اميدوار بودند ديگري آنجا را ترك كند. همه چيز شبيه چند دقيقه قبل شده بود. در حقيقت، با اينكه هيچ كدامشان در آن زمان نمي‌دانستند، در آن شب زندگي هر دوشان كاملاً تغيير كرد.

ادامه دارد ...

رزيدنت اويل

| + | نوشته شده توسط هرمیون در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 15:39 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ